آخر هفته

این آخر هفته از اون آخر هفته های جانانه بود که من با هر لحظه ش حال کردم. موندم تو خونه و رانندگی نکردم که این خودش خیلی خوبه. هوا ابری بود گاهی هم بارونی اما خوشگل بود، هنوز رنگ سبز برگ ها رو دوست دارم، خیلی پررنگ نشدن. من تا اونجا که دلم خواست پیاده روی کردم. یعنی ده هزار قدم تند که خوب برنامه هر روزمه اما این یکی دو روزه گاهی زدم بیرون و آروم قدم زدم و نفس های عمیق کشیدم و اکسیژن رسوندم به ششهام، حواسم گاهی پرت شکل های عجیب و غریب و زیبای درخت ها شد و گاهی پرت این سنجابای ناقلای فسقلی.  بقیه روز کتاب خوندم و فیلم دیدم. در ضمن یه لاک صورتی هم خریدم که از این بابت خیلی خوشحالم. هیچوقت رنگ صورتی رو دوست نداشتم اما از رنگ این لاکه خوشم اومد.

یکشنبه هم طبق رسم این چند ماهه اخیر با بچه ها جمع شدیم دور هم به قول خودمون مارگاریتا نایت. بچه ها مارگاریتا نوشیدن و من هم مثل همیشه شراب. از هر دری حرفی زدیم و بعد هم پیاده راه افتادیم رفتیم Central Park یا به قول بابک پارک مرکزی و هی شیطنت کردیم و خندیدم. جای مریم و بابک و محمدرضا و زری هم البته خیلی خالی بود. 

برای دو چیز اما دلم لک زده بود. اولیش اینکه هم جمعه و هم شنبه حوالی ساعت هشت غروب همچین که هوا میرفت تاریک بشه رفتم نشستم تو کافی شاپ سر کوچه. دوست داشتم یکی بود، همین برو بچه های اینجا یا ممد رفیق قدیمیم یا گلناز خواهرکم که کافی میخوردیم و گپ میزدیم و چرت و پرت می گفتیم. و دومیش اینکه بدجوری دلم تنگ شده بود واسه چرخ سفالگری و گل بازی. دوست داشتم خاک رس رو ورز می دادم و می شستم پشت چرخ، پای راستمو رو پدال فشار می دادم گاهی تند و گاهی کند تا دور چرخ دستم میومد و بعد آروم آروم با اسفنج گلم رو مرطوب می کردم و بعد حرکت نرم و با دقت انگشت هام روی گل و سرآخر درست کردن پیاله ایی ... آخ که دلم بدجوری هوای سفالگری کرده بود.

از کارهای سفالم چیزی واسه خودم نمونده. هر چی داشتم هدیه دادم به دوستام. یه چند تا کاسه کوچولو دارم که کارهای خیلی ابتداییم هستن، دوستشون دارم اما خوب زیبایی کارای آخرم رو ندارن. هی مامانم گفت بذل و بخشش نکن ها اما کجا بود گو ش شنوا؟!!

و این هم بخشی از یک شعر مسعود احمدی که این چند روز هی زیر لب تکرارش کردم:

در كوچه

تجديد مهتاب و تمديد باران

و كش آمدن پوست ذهن من از حجم همين وقت پارسال

که هم تو بودی هم حرف های پر از فردا و عطر داودی

و هم بوسه هايی که مزه زغال اخته می دادند . 

حالا

من پشت ميز

با لباس و خيال خيس

و آرامشي كه نمي دانم از كجا آمد!  

/ 1 نظر / 4 بازدید
nazi

omidvaram hamishe khosh bashi