به بهانه نوروز

/>/>

/>/>/>

/>/>

عید با صدای زنگ شتر می آمد، با دستان مهربان پدر که بنفشه ها را دانه به دانه در خاک باغچه می کاشت، یک رج زرد و یک رج بنفش، عید با یاس زرد می آمد.

عید با مهربانی می آمد با دل های بدون کینه و غم های فراموش شده.

و عید احساس شادی بود میان بوی هل و بوی گلاب- وردنه ی آردی مادربزرگ، خلال پسته و بادام و قوطی های حلبی باقلوا که عمه ها و عموها سهمشان محفوظ بود.

عید خانه آراسته مادر بود پر شده از عطر سنبل، پرده های سفید و گنجه های رفته شده از رخت و لباس زمستانی. عید قلب لبریز از شوق من بود و دامن پلیسه نو و کفشهای ورنی جفت شده گوشه ی اتاق.

اینجا در غربت تمام نشدنی این خاک و آسمان عید احساس گنگی است میان تیک تیک ساعت شماطه دار که آخرین دقایق را شماره میکند. عید قلب و خاطر معلقی است که می داند بهار آمده است بی نشانی از بنفشه و گلاب، که می داند روز عید روزیست یکسان مثل همه ی روزهای دیگر. 

 از عید اینجا نشانی نیست. اینجا جای خالی یاس است و مادربزرگ، اینجا باد است و سرما، اینجا پرستویی در دل آسمان بال نمی گشاید تا یادآور بهار باشد، اینجا روز اول بهار با بوی خوش عیدی همراه نیست.

من اما باز سفره کوچک هفت سین را چیده ام با تنگ بلور و ماهی های قرمز که از  Wal Mart  خریده مشان و تخم مرغ های رنگ شده و کتاب حافظ که هدیه پدر است و سنبل های خوشبو که شهر را در پی یافتنشان زیر پا گذاشته ام.

نوروز اینجا با خاطره ها می آید و میهمان دل من می شود، با بغضی که خانه می کند در گلویم هر بهار.

/ 2 نظر / 12 بازدید
آويسا

خانومی برگشتی يا نه؟ خيلی قشنگ نوشتی.

S.

منم چند روز پيش يه مطلب نوشتم که توی اين ينگه دنيا سنبل پيدا کردن چه دردسری داره نزديک عيد. من تمام شهر رو گشتم و آخر سر اونور خيابونمون يک گلفروشی هست که اونجا تونستم سنبل پيدا کنم. بدترين چيز اينجا اينه که روز بعد از عيد ما بايد مثل هر روز بريم سر کار و هی همکارها بپرسن چرا ديروز سر کار نبودی.