*امروز بعد از مدت ها رفتم شاپينگ، وای که چقدر حوصله سر بر و خسته کننده بود. نمی دونم من اين روزا خيلی ذهنم مشغوله که ديگه از خريد و مغازه گردی لذت نمی برم يا پير شدم و خودم خبر ندارم. اصلن دلم می خواد برم يه جايی که از مغازه اثری نباشه، اين ساختمان های بلند و سر به فلک کشيده هم جلوی چشمم نباشن يا اين شاپينگ سنتر های مملو از آدم. دلم می خواد برم يه جايی که خونه ها از هم خيلی دور باشن و هیچ جا اين تبليغات مزخرف رو در و ديوار به چشم نخوره، با اين چراغ های رنگ و وارنگ چشم آزار که می خواد به زور توجهت رو جلب کنه، مهمتر از همه اينکه هيچ ماشينی هم تو خيابون ها نباشه. از رانندگی ديگه حالم داره به هم می خوره. وای که چه خوب می شد اگر برام امکان داشت اين زندگی شلوغ و پر هياهوی شهری رو ول کنم و برم تو يه دهکده زندگی کنم. تو يه جنگل که همه چيز چوب باشه و از آهن پاره خبری نباشه. چقدر خسته ام از اين لايف استايل شهرهای بزرگ.

**موندم سر يه دوراهی. اگه يه ذره يعنی فقط يه ذره ديوونه تر بودم تا حالا دل و زده بودم به دريا.

ببينم راهی هست که آدم يه ديوونه درست و حسابی بشه؟ 

***سر شام بوديم نمی دونم حرف از کجا شروع شد که يه دفعه مامان گفت «وا خوب دايی ناصرت و عمو مصطفی ت هم ۸۰ سالشونه» واسه يه لحظه تو دلم چيزی انگار که فرو ريخت. اشکام سرازير شد و با صدای لرزون گفتم پس حالا ديگه حتمن عيد می رم ايران.

اتاق من پر شده از عکس های قديمی و قلبم پر شده از احساس گزنده ی دلتنگی.  

****اين هم يه هايکو از تاری هارا:

 ديدار نهانی     

دروازه ی خانه را بسته بودم و

چفت در را.

ای عزيز از کدامين در درآمده ای

تا به رويای من اندر شوی؟

ترجمه احمد شاملو

/ 0 نظر / 8 بازدید