*

اينجا هر سال همينطوره. پاييز مونتريال سرزده از راه ميرسه. از پنجره حياط پشتی رو نگاه ميکنم و از خودم میپرسم کی برگ درخت ها نارنجی شدند. اينجا پاييز دوباره اومده و من هر يکشنبه کيسه های نارنجی رو پر از برگ هايی می کنم که حياط رو پوشوندند، برگ های خزانی، برگ های زرد و نارنجی، برگ های رنجيده از بيداد زندگی.

ياد نوشته ی ۱۱ سال پيشم افتادم:

باد سرکش خزان

با های و هوی غريبی

در ميان درختان باغ پيچيد.

برگ ها در انديشه مرگ

در هوا چرخيدند،

برگ های زرد سرگردان

خاک را می پوشانند

عريانی غريبی است!

 

**

درست يادم نمياد دو سال پيش چند روز بعد از تولدم بود يا چند روز قبلش که بسته ای بی نام و نشونی از فرستنده به دستم رسيد. سی دی گل آفتابگردون گروه آريان بود!!! فکر کردم بايد هديه ای باشه برای تولدم اما نمی فهميدم چرا فرستنده اسمش رو ننوشته؟! با مامانم هر چی فکر کرديم حتی حدس هم نزديم کار کار کيست تا اينکه همين چند روز پيش بعد از اين همه وقت فرستنده خودش اعتراف کرد و خوب البته من می فهمم چرا نام و نشونی از خودش روی بسته ننوشته بود و البته اگر خودش نمی گفت من ده سال ديگه هم نمی فهميدم. با اين اعتراف به فکر افتادم. آخه درست قبل از اينکه برم ايران بسته ی بی نام و نشون ديگه ای دريافت کردم و جالب اينکه باز هم سی دی ديگه ای که از اول تا آخر فقط و فقط اين بود. البته گله ای نيست چون من خيلی زياد اين آهنگ رو دوست دارم و ديگه اينکه از قديم گفتن اسب پيشکش و دندوناشو نمی شمرن. مطمين هستم اين ديگه کار اون آدم قبلی نيست اما خدا ميدونه چند سال ديگه طول می کشه تا يکی اعتراف کنه که فرستنده بسته بوده. خوب بابا ايها الناس شما ها که کار خوب و خير انجام ميدين اقلن اسمتونو بنويسين که من براتون دعای خير بکنم و چندين سال هم تو خماری نمونم.  

/ 0 نظر / 8 بازدید