هنوز

کسی

یاد تو را

در من زنده می کند

                                همیشه

                                              و هنوز!

                                                                                                                                       

سردم است، تنگ در آغوشم بگیر

ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبح یکشنبه دوم اردیبهشت است و من هنوز بیدارم. چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم، به آخرین شبی که در کنارت خوابیدم. آن شب انگار که حرفی برای گفتن نبود. هر چه بود سکوت بود و دل های مردد، دل های هر دویمان.

آخرین شب هم مثل شب های پیش طاقباز خوابیده بودی. شب های قبل اما بازوی چپت را سخاوتمندانه می گشودی و من سرم را روی بازویت می گذاشتم، نزدیکت می شدم تا گرمای نفس هایت را بر گردنم احساس کنم. به پهلو دراز می کشیدم و با انگشتانم پوست تنت را لمس می کردم و به خواب می رفتم.

می ترسیدم بازویت خسته شود، سرم را بر می داشتم و تو چه مهربان بازویت را به نرمی خم می کردی، سرم را به سوی خودت می کشیدی، موهایم را می بوسیدی و در سکوت شب آرام در گوشم زمزمه می کردی: من خوبم عزیزم.

همان شب های اول بود ساعت مچی را از دست راستت باز کردی. می دانستی تیک تاکش آرامشم را به هم می زند و یا نگران بودی نکند نیمه های شب تنم را بیازارد.

آخرین شب تا خود صبح تیک تاک های ساعتت را شمردم و زل زدم به دستانت که بی تفاوت روی سینه ات به هم گره خورده بودند و ساعتی که همچنان به دستت بود. من هم انگشتانم را در مشتم پنهان کرده بودم و فکر می کردم به آن همه حرف نیاغازیده!!!

آن شب با تو گذشت و با حسرت. حسرت بازویت که پیش آری و من را در آغوش بگیری. حسرت زمزمه ی طرد صدایت در گوشم.

آن شب حرفی برای گفتن نبود هر چه بود سکوت بود و بغض.

آن شب، شب برودت دست های ما بود، شب انزوای آغوش هایمان. 

آن شب آن شب سرد.

/ 10 نظر / 6 بازدید
اـف

َعزيزم دركت ميكنم يك نصيحت دوستانه از من بشنو هميشه اول تو ببخش واز او بيش از توانش انتظار نداشته باش ميبوسمت ا ف

Me

اينجا رو اتفاقی پيدا کردم ، قصد کامنت گذاشتن هم نداشتم ، اما يه چيزی اينجا هست ، يه حس مشترک ، شايد هم يه زمانی درد مشترک ... حرفات رو می فهمم .. حس هاتو حس می کنم .. منم مثل تو با اون آهنگ مرجان خاطره دارم از اون خاطره هايی که بند دلم با شنيدنش پاره ميشه.. منم « چیزی انگار که فرو می ریزد در درونم. تهی می شوم. » تجربه اش کردم. اومدم بگم اینجا رو دوست دارم.

اـف

سلام بازهم منم همون بيدار دلم ميخواد بدونی خيليها خيلی وقت پيش جای تو بودند والان ديگه حسرت اين لحظه های تو را ميخورند چون هيچ وقت نخواستند غرورشان راکمی بخاطر عشق بشکنند ميبوسمت

اـف

سلام منو ميشناسی من عکس تو توی ايينه ام اما چند ماه بعد ...شايد هم چند سال بعد. نمی دونم حوصله خوندن داری يا نه. اما ... کاش نوشته هات همشون راست بودن

عاشق

سلام شايد خيلي ها اين حس و داشته باشن اما موضوع مهم اينه كه چطور ميشه به اون روزهاي يا بهتر بگم به اون شبهاي خوب برگشت .يه سوال؟چطور ميشه عاشق يکی باشی اما دوستش نداشته باشی مثل من.دوست دارم جوابم و بدی.

اـف

باز هم سلام .دلم تنگ است کاش فريادرسی بيايد...کاش کسی تورا يا مرا درک ميکرد....کاش..

اـف

سلام غريبه انگار ما داريم برای خودمون مينويسيم با اون همه احساست دل کوچکی داری ميبوسمت