خاک و باز هم خاک

در خواب دیدم که رفته ای، به راهی فرسخ ها دورتر. من مانده بودم و انبوه غم.

در خواب به دنبالت می دویدم به هر جا که می رفتی، به باغ های شبانگاهی. دست به دامانت شده بودم که بمانی،  تو اما همچنان بی نگاهی به پشت سر به راهت ادامه می دادی، بی احتیاط، بی نگرانی، گویی به چیدن سپیده دم اینچنین شتابان می شتافتی.

در خواب آخرین فرصت چه کوتاه بود. دستم را فشردی گفتی می خواهی بگریزی تا آسمان ها من اما همه اشک بودم و فریاد که بمانی. در آخرین فرصت که جانکاه بود و کوتاه گفتی تنها با مرگ می شود به آسمان ها گریخت،  به راه های دور و دیگر باز نیامد. و رهایم کردی.

به مرگ گفتم آنی درنگ کند

افسوس...

بیدار شدم و از تنگنای پنجره به آسمان بی ستاره خیره شدم.

در بستر می غلتم، ناباور و مبهوت و به دنبالت می گردم جایی میان خطوط کج و معوج ذهنم.

و تو حضور داری در خاطره هایم، در شهر دوردست کودکی ام، در آن سالیان سبز.

دانه های اشک از گونه ام می غلتد و شقیقه ام را مرطوب می کند.

می دانم تو هرگز باز نخواهی آمد. من اما در بهتی که پرپر می شود مغموم و ناباورانه در خیالم هزار بار تو را به آغوش بر می کشم.

*به دایی ناصر آن بهترین اهل زمین که رفتنش را ناباور و غریبانه به سوگ نشسته ام.

/ 2 نظر / 5 بازدید
nazi

khili khili moteasefam. man nemidonestam. delam hamishe mikhad ke neveshtehato bekhonam vali omidvaram hamishe shadi dar zendegit bashe va az onha benevisi. baz ham moteasefam, azizani ra az dast midim ke hich kas mesleshon dige peyda nemishe.