قصه ما، رفتن و دلتنگی

Farewell%20My%20Love%20fs_small.jpg

این روزها بی قرارم. نه اینکه بهار باشه و بیتاب باشم، نه موضوع چیز دیگری است. تاب موندن ندارم. رفتن همیشه برای من پر از شگفتی بوده است و هیجان. تلاشی بوده و حرکتی برای دیگرگون شدن، برای دیدن، شناختن و تجربه کردن. 

اما از رفتن هم دلگیرم. تا کی؟ تا کجا؟ تا کی دل بکنم از آدم ها از خیابون ها از شهرها؟ چند بار دیگه باز از نو دل ببازم، نزدیک بشم، بشناسم و تو کوچه پس کوچه های غریب اونقدر پرسه بزنم تا کوچه ها، نشانه ها و درخت ها دوباره رنگ آشنا به خود بگیرن؟ چند بار دیگه با لبخند به آدم ها بگم من تازه واردم و مثل یه سنگ تو رودخونه میون ماهی ها تنها موندم؟ 

این بار دقیقن نمیدونم برای چی از رفتن دل نگرونم، حتی نمیدونم دلم برای کی تنگ میشه؟ یا برای کجا؟! اما طعم تلخ و گزنده دل کندن حس غالب این روزهام شده.

/ 0 نظر / 11 بازدید