مدت هاست که ننوشتم، دلم برای اينجا هم تنگ شده بود. دلتنگی  هم دیگه شده بخشی از روزگار من. حالا حالا ها فکر نوشتن نبودم اما باز اين موسيقی و شعر ديوونه م کرد و زد به سرم. چند دقيقه ای به نيمه شب مونده و من در اين ينگه دنيا تنهای تنها دارم به نوای پيانو گوش ميدم. انگار که انگشتان نوازنده به تن من فرو مياد و هر ضربه جانم رو به ارتعاش درمياره، ديوونم ميکنه، چقدر قشنگ مينوازه...

هيچ وقت دوست نداشتم آمريکا زندگی کنم، خيلی چيزا رو دوست نداشتم اما انجام دادم. مجبور شدم يا حق انتخاب داشتم نميدونم. دوست نداشتم دور از مادرم باشم، دور از خواهرم اما دورم حالا از هردوشون. صبح ميرم سر کار و همه چيز و فراموش ميکنم. چی ميگم فراموش که نه، درد دلتنگی هميشه سينه مو ميسوزونه. دلتنگی هميشه اندوهناکه!!!

تنها م و به نوای موسيقی گوش ميدم و دلم پر ميکشه تا راه های دور. شعر ميخونم و ياد آدم ها ميفتم:

بهتر آنکه هرگز نبينمت

در رويای خويش

تا بيدار شوم و جستجو کنم

دستانی را که حضور ندارند.   

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
مينا و علی

سلام سعی کن در زندگی اميد داشته باشی موفق باشی به من هم سر بزن