خبر

Sadness.jpg

/>/>/>/>/>/>/>/>/>/>

/>/>/>

/>/>/>/>/>/>/>/>/>/>

/>/>/>

/>خاموش مانده ام و لب از لب باز نمی کنم. نه حسرتی، نه اشکی، نه سودایی و نه حرفی، تنها بغض است و بغض، بغض تلخ.

- عزیزم هنوز من رو به یاد داری

بی علامت سوالی در انتها. می دانی یادت کی از این دل وا مانده بیقرار رفته که حالا برود.

ایمیلت را می خوانم، چند خط است فقط. چیزی انگار که فرو می ریزد در درونم. تهی می شوم.

کوتاه نوشته ای مثل همیشه. انگار فقط می نویسی تا دل بیقرار را بیقرار تر کنی.

زل می زنم به صفحه کامپیوتر، دوباره می خوانم، سه باره، صد باره. تن بم صمیمی صدایت باز در گوشم می پیچد. انگار خوابیده ای در کنارم، در عظمت فاصله های بی پایان، در فراخی فرسنگ ها جاده.

- نمی دونم خبر داری یا نه؟

نفسم به شماره می افتد و چیزی قلبم را می فشارد.

- حتمن نه...

کسی به من خبر نداد جز باد. دل می دانست که رفته ای.

- خوب دیگه!

غو طه می خورم در تو، در خاطره در آنچه که گذشت بر تو و من، رازها، زمزمه ها، شورها، شوریدگی ها... و دلم برایت تنگ می شود، سخت تنگ می شود. برای دستانت که چه دورند.

- می بوسمت، صورت قشنگت رو و چشم هات رو

چشم هایم را می بندم و به حضورت می اندیشم. به باران نوازشگر پنجه هایت بر پوست تنم، به بوسه هایت و گرمای نفست. و دلم را چون گلبرگ های سوخته به باد می سپارم. 

/>/>

/ 0 نظر / 8 بازدید