من، پنجره و خيال

چه روزهای ناب و زلالی هستند این روزها. از سر کار می رسم خونه، چیزکی می خورم، چایی رو دم می کنم، موزیکی می ذارم و میام می شینم جلوی پنجره. این چاردیواری کوچیک و ساده رو دوست دارم. اینجا به اندازه کافی جا برای فکر کردن هست. پنجره ها رو دوست دارم وفتی هر صبح آفتاب می تابه و نوید روز دیگه ای رو میده یا وقتی عصرها پشت این پنجره ها می شینم به حجم سبز برگ ها خیره می شم و تو خیالم دنبال خودم می گردم. من دنبال خودم می گردم و همه ی کسایی که دوستشون دارم تو خیالم پرسه می زنن. می رم تو یه فضای دیگه، یه روزگار دیگه.  من انگار که با این آدم ها بزرگ شدم، رشد کردم. خیلی از این آدم ها اومدن، رفتن و نموندن، خیلی هاشون سال هاست که رفتن زیر خاک، خیلی هاشون هم همین دور و برن، دور یا نزدیک. اما نه زمان و نه مکان از من دورشون نکرده. انگار که هستن، انگار که هیج وقت در درون من نمردن یا دور نشدن. عجیبه که بعضی آدم ها اینطور عمیق در ذهن و زندگی آدم رد و اثرشون به جا می مونه. می شن قسمتی از وجود آدم و همیشه حضور دارن. من این لجظه های خلوت و ساکت رو دوست دارم که می شینم و تو ذهنم به آدم های دور و دست نیافتنی نزدیک می شم. آدم هایی که دوستشون دارم همیشه، آدم هایی که تاریخ زندگی من هستن، آدم هایی که حرف هاشون، برخوردهاشون و نگرششون من پشت پنجره رو ساخته.

/>/>

/>/>/>/>/>

/>/>/>

/ 0 نظر / 5 بازدید