خودش


 

ساکت و بی حرکت.
روزهاست که همينطور کنار هم نشستن؛
نه جنبشی و نه رفت و آمدی.
هيچکی اونا رو جايی نمي بره حتی
هيچکسی به ديدنشون هم نمی ره؛
جز من!
می رم و يه نگاهی بهشون می ندازم
آروم از کنارشون رد ميشم که مبادا...

هر وقت نگاشون می کنم يه خنده ای گوشه لبم می شينه
يادم مياد وقتی تو بودی
می برديشون بيرون؛ خيلی کارا ميکردی
هر وقت ميرفتی حموم يه آبی هم به تن اونا ميزدی
گاهی وقتا هم می برديشون تو کوچه
ديگه اون وقت بود که با دمشون گردو مي شکستن!!!

راستی يادم رفت بگم چند قدم اون ور تر دوتا ديگه مثل همينا نشستن
تقريبا هم سرنوشتن فقط کوچيک ترن!!!!

دمثايی هامونو ميگم!!!
مگه نخواستی دربارشون حرف بزنم؟
منم گوش دادم مثل هميشه.

يك غريبه