خودش


 

بهت رسيدم
دستت رو گرفتم و
پاي پياده رفتيم تا رسيديم به
باغ گل سرخ
قدم ميزديم و
از عطر گل ها مست شده بوديم.
اما خارها؟؟؟
اونا حسوديشون شد
نذاشتن قدم بزنيم
نذاشتن نفس بكشيم
ناخوناشونو فروكردن توي تنم
قلبمو خراشيدن
ببين جای چیگشونه که هنوز رو صورتمه.
بايد فرار كنم
بدون اينكه به عقب نگاهي بندازم
مهم نيست چقدر راه اومدم
مهم فقط رفتن و رها شدنه.
همسفرم چي ميشه؟؟؟؟
آخ نميدونم!!!! نبايد بهش فكر كنم
وگرنه خيلي دير ميشه و خارها همه تنمو ميدرن.
بايد برم
بايد برم
برم
برم
برم.

يك غريبه