خودش


 



عشقم ديگه نميخواد به ما اعتماد بكنه
كز كرده پشت ديوار و حتي جواب سلام مارو هم نميده
از ما آدما خسته شده.
بعد از كلي خواهش و تمنا شروع كرد به حرف زدن
تو صداش خشم بود، اعتراض بود، دل شكستگي بود
گفت ميدوني چيه
اشتباهه اگر فكر ميكني شما آدمايين كه ديگه عشقو باور نميكنين
نه اين منم، عشق
كه شما آدما رو باور ندارم
شما آدما، با قلباي سنگيتون
با احساساي دروغيتون.

شرمنده از عشق
سرمو انداختم پايين.

يك غريبه