خودش


 

درخت چنار هر روز به من سر ميزنه
هر چند كوتاه، امّا مياد و برگاشو تو باغ ذهن من ميتكونه.

درخت چنار،
يادآور خيابون دور و دراز پهلوي
از سر پل تجريش گرفته تا اون پايينا.

درخت چنار،
يادآور كوچه بچگي هاي من
كوچه همون كوچه اي كه من توش يادگرفتم چطور دوچرخه سوار شم.

درخت چنار و خونه قديمي
خونه اي كه دورتادورش پر بود از درختاي چنار
چنارهاي بلند و تنومند
ريشه هاشون تا اعماق دويده شده بود توي خاك
درختاي چنار.
درختاي چنار برگاشون مماس بود با تن پنجره
انگار كه پنجره هر لحظه نوازش ميشد
به سختي چيز ديگري جز برگ هاي درخت چنار از پنجره به چشم ميومد.


اينجا از درخت چنار خبري نيست
نه از خيابون پهلوي و نه از كوچه كودكي و نه از اون خونه قديمي كه پدر ساخته بودش.

من يه روزي جلوي خونم يه درخت چنار خواهم كاشت
تا هر وقت به خونه برميگردم
از دور برام دست تكون بده.


يك غريبه