خودش


 

پل بزرگ، پل ستبر، پل استوار.
پل پنجه هايش را با سماجت در خاك خشك و سرد فروكرده.
در عمق پرتگاه امواج رودخانه خروشان و سهمگين
بر تن قلوه سنگ ها شلاق مي زند.
با خود مي انديشم در رودخانه آب مرا خواهد برد
و سنگ هاي تيز تنم را پاره پاره مي كنند.
آسمان برق مي زند و من از حركت باز مي ايستم
از وحشت سرم را بين دستانم پنهان مي كنم
و سراسيمه در گوشه اي از پل كز كرده مي نشينم.
اما پل غرش كنان تكان مي خورد و مرا به ادامه’ راه وا مي دارد.
راه طولاني را پس پشت گذاشته ام و راه
صعب و دشواري در پيش رو.
پل همچنان تنومند و با صلابت در زير پاي من،
مرا از انسوي رودخانه نويد مي دهد،
درنگ را جايز نمي داند و همچنان
به تاختن و پيشرفتن مي خواندم.

پل حركتي مي كند،
سرش را بر مي گرداند و به راهي كه آمده ام نگاهي مي اندازد
سپس گردنش را به آرامي چرخي مي دهد و به جلو خيره مي شود
اينگونه مي نمايد كه مي خواهد مرا در بر بگيرد
پل مي غرد و مي گويد
كه سر فرو ريختن ندارد
تا مسافر تنهايش را به آنسوي رودخانه پر تلاطم برساند.

.Dedicated to my mother with deepest appreciation.

يك غريبه