خودش


 

اونا دوتان
باباشون اونارو براي يه مدتي گذاشته و از من خواسته كه خيلي مواظبشون باشم.

منم هر چند روز يه بار بهشون يه سر كوتاه ميزنم
اما دوس ندارم اونجا خيلي بمونم، غمگين ميشم.

خيلي بي دردسرن فقط بهشون غذا ميدم و زودي بر ميگردم
يكيشون بزرگتره و يكي ديگه كوچكتر
قبلا خيلي دوستشون نداشتم اما از وقتي باباشون اونارو به اميد من گذاشته خيلي دوسشون دارم اصلا يه حس ديگه اي بهشون دارم.
مي دوني چون من باباشونو خيلي دوس دارم!!!!! و اينا متعلق به اونن.

باباشون اونا رو گذاشته بود تو نور آفتاب بهشون آب ميداد و وقتي اون كوچيكتره يه برگ جديد در مياورد به من نشونش ميداد و ميگفت ببين اين نشوني از زندگيست.

يك غريبه