خودش


 

ديوووووونه!!!
خوب، خيالت راحت شد؟
همين يه كارو نكرده بوديم- حالا كرديم.

نمي دونم!!
چي بگم؟
بگم حيف شد؟!!!
چه حيفي؟!!!

چقدر برام مهم بود كه تو ناراحت نباشي، اما حالا ناراحت شدي،
خوب چي كار كنم شدي ديگه، چيكارت كنم
مگه من ناراحت نميشم از دست تو؟

اما بي خيال
ما كه اين همه زيبايي آفريديم
بيا خرابشون نكنيم
دفتري كه صفحه هاشو با مداد رنگي هاي
سبز و قرمز و زرد و آبي
رنگي كرديم نمي خوام با
يه مداد سياه خط خطيش كنيم
بهتره حالا ديگه ببنديمش.

گوش كن، دفتر خاطره هارو مي ذاريم
تو كتابخونه، هي خاك مي خوره
اما هر چي هم كه خاك بخوره
بازم ارزش خودشو از دست نمي ده
به شرطي كه نذاريم
دفتر قشنگمون سياه و زشت بشه.

يك غريبه