خودش


 

يادته بهم گفتی دلمو بندازم تو ريسايكل؟
من اين كارو كردم. بعد بدون اينكه دلم برات تنگ بشه و بهونتو بگيره رفتم خوابيدم.

خوابم نميبرد. كلافه بودم. دستام دلشون پوست تنت رو ميخواستن، دلشون ميخواست دستاي مهربونتو بگيرن، موهاتو نوازش كنن.
بلند شدم و رفتم زير دوش آب سرد، حس خوبي داشتم ميدونستم ديگه ازت خبري نميشه، زود خوابم برد.

وقتي بيدار شدم ساعت ۵ صبح بود و من فقط دو ساعت خوابيده بودم، ميخنديدي! من خسته بودم و بي حوصله اما تو هم ول كن نبودي، جلوي چشمم بودي، آب ميخوردي، رانندگي ميكردي، صدات تو گوشم بود وقتي ميگفتي...!!!

چشامو بستمو و دستامو گذاشتم رو گوشام آخه بد جوري گير افتاده بودم!!!

ببينم حالا نظر ديگه اي براي دل من نداري؟ديدي كه ريسايكل كردن بهش كمك نكرد، زود باش جوابمو بده، نه، من مثل تو نيستم كه بگم به فلانم آخه تو تا اعماق خاطره رفتي!!!!

آدما ميان و ميرن، بعضيها هرگز نميمونن، بعضيها يه مدتي ميمونن اما بعضيها هميشه ميمونن، شايد نه در كنار ما اما تو قلب ما، در ياد ما و ميشن يه بخشي از تاريخ زندگي ما، بهشون فكر ميكني و لبخندي رو لبت نقش مي بنده اما يه غم تلخي هم دلتو آشوب ميكنه.

يك غريبه