خودش


 

رفته بودم لندن، ديدن يه دوست
يه دوست مهربون، دوست قديمي روزهاي شيطنت، پسر بازي، گير كميته افتادن
دوست خنده و دوست گريه
دوست با هم پرتقال و انار خوردن.

از اون روزا سال هاست كه گذشته
بزرگ شديم، فكر مي كنيم عاقل شديم
كيفاي زنونمونو مي ندازيم رو شونمونو مي ريم خريد تو خيابوناي شلوغ
نه پسري و نه شيطنتي اما دوباره
نشستيم و با هم پرتقال پوست كنديم
بازم انار خورديم و به قرچ قرچ دونه هاش زير دندونامون خنديديم

از روزايي كه هنوز نيومدن گفتيم
از كسايي كه باهاشون ازدواج خواهيم كرد ، حتي از بچه هامون!!!!

برگشتيم به گذشته
به ميدون تجريش و اون شلوغ پلوغيش
خيابون ظفر و همسايه بغلي و پاييني
به شمال رفتنمون و مسعود و مهربونيش
و به هزار تا خاطره ديگه كه تا جاودان دوران تو ياد ما مي مونه.

يك غريبه