خودش


 

چند روزه كه ميام اينجا مي شينم
پشت همين ميز و همين پنجره
از اينجا ورودي اصلي دانشگاه ديده مي شه
همه جا پوشيده از برفه
شاخه درختاي لخت و عور
گاهي تكوني مي خورن
آدم ها كلاهاي پشميشونو
تا رو گوشاشون كشيدن پايين
و در حالي كه دستاشون رو كردن تو
جيبشون به سرعت مي گذرن.

تو كتابخونه صداي پچ پچ مياد
باغچه روبه رو پنجره
سراسر از برف پوشيدس
نه چمن سبزي پوشوندتش
و نه آفتابي روش يله شده.

من در حال درس خوندنم
و عشق ورزيدن به باغچه
بي برگ و بار.
لاي كاغذام يه كاغذ
قديمي پيدا مي شه
روش نوشتم:

از همراهي مهر آيد
از مهر رنج
وگر در راه
چون خود نيابي
چونان كرگدن
تنها سفر كن.

فكر مي كنم قطعه اي
از بودا است.

حالا هوا تاريك شده
باغچه روبه روي پنجره
در سياهي غرق شده
صداي پچ پچ مياد
نور چراغ ماشين ها
كه از خيابون شربروك
رد ميشن به چشم مي خوره

باغچه رو به روي پنجره
باغچه روزهاي تابستون، پاييز، زمستون
باغچه بازي هاي معصومانه
باغچه تنها!!!!

يك غريبه