خودش


 

بازم دلم برات تنگ شده، هر چند
فرسنگ ها راه از من دور نيستي و
هشت ساعت فاصله زماني
تو و من و از هم جدا نكرده.
همين جايي، تو همين شهر
قصه ما تو همين جا شروع شد
مونتريال، شهر خاطره هاي من و تو
كه با هم يه شب رفتيم
اون بالا بالا ها نشستيم كنار هم و
به چراغ خونه ها كه از دور سو سو
ميزدن نگاه كرديم، تو مي خواستي بري سفر!!!!

دلم برات تنگ شده
وقتي غذا مي پزي با اون زيرپوش سفيدت
كه من مي تونم شونه هاي مردونتو ماچ كنم.
خيلي هم احساس آشپز بودن بهت دست ميده
آخي چقدر دلم هواتو كرده.

خوابم مي ياد، ساعت 4 صبحه و من خيلي خستم
مي شه آدم هم خوابش بياد، هم خسته باشه
هم دلتنگو؟
نه تو بگو ميشه يا نمي شه؟!!!

يك غريبه