خودش


 



-واي چقدر دلم براي عاشق شدن تنگ شده

چي عاشق شدن؟

-آره به خدا

ديوونه شدي؟ مستي؟ عاشقي چيه؟ عشق كدومه؟

-نه جدي مي گم، وقتي عاشق نيستم اصلن آدم نيستم

آخه اگر بهار بود يه حرفي، مي گفتم يه چيزيت شده
اما تو اين خزون و برگ ريزون نمي فهمم عاشق شدنت چيه؟

-لابد مثل قديما هي ميگي عشق وجود نداره؟!

خوب معلومه، قديم و جديد نداره
با با چند بار بگم آدما به هم عادت مي كنن
اگر عاشقي راسته پس تو چرا هي عاشقي هي فارغ؟

-برو بابا تو هم حال آدمو با اين حرفات مي گيري.


رفتم تو فكر دوباره
راستي راستي عشق وجود نداره؟
يعني من هيچ وقت عاشق نبودم؟ عاشق نيستم، يا عاشق نمي شم؟

چه ترسناك، چه غمگين
بدون عشق رندگي چه خاليه، چه بي رنگه
اي كاش عشق باشه
آدما عاشق بشن
اي كاش.


يك غريبه