خودش


 



هميشه فكر مي كردم
من بايد خودم باشم
كار نداشته باشم اين چي كار كرد
اون يكي چرا اون كارو نكرد
همه رو دوست داشته باشم
با گذشت باشم، مهربون باشم
تو آدما دنبال چيزاي
قشنگشون باشم
بديهاشونو بزرگ نكنم.
سعي كردم اينجوري باشم
نمي دونم تا چه اندازه تونستم؟!

اما تازگي ها
دارم شك مي كنم
نمي دونم راستي راستي
بايد اينجوري بود؟!

تحملم كم شده
مثل قديما نمي تونم دوست داشته باشم
مايه بذارم، وقت صرف كنم
و جوابي نگيرم، خسته شدم
بي تفاوتي آدما آزارم مي ده.

شايد اين حالت بستگي به سن آدم داره
يا شايد هم بستگي به تجربيات شخصي!!
شايد هم به خاطر زندگي تو غربته.

هي با خودم كلنجار مي رم.



يك غريبه