خودش


 

اولين پسري نبود كه باهاش دوست مي شدم و
ارتباطي به اين شكل ايجاد مي كرديم،
به همين خاطر
خيلي سخت نبود از احساسش نسبت به خودم آگاه بشم.
فهميده بودم كه دوستم نداره
اما نمي خواستم زود هم قضاوت كنم.
مدتي بود كه ترديد داشتم و دچار تضاد مي شدم.

بچه نازنينيه، خيلي مهربونه
و همين باعث مي شد كه نتونم به راحتي با خودم كنار بيام
اما چند روزيه كه به يقين رسيدم.
خوب موضوع از اين قراره:

منو دوست داره نه به عنوان يه زن خاص اين دوره از زندگيش
منو دوست داره همونطور كه دوستاي پسرش رو دوست داره
مي تونه تنهاييش رو با من بگذرونه
وقتي كس ديگه اي نيست
ميدونه كه من صادقانه دست دوستيمو پيش آوردم.

دلتنگم نمي شه بارها آزمودمش
اگر مي خواد منو ببينه از روي غريزه مردونشه
منو مي بوسه، بغل مي كنه
اما باز هم مي گم نه به خاطر اينكه دوستم داره.

من دلم براش تنگ مي شه، حتي
وقتي كه فقط يه نفس بين ما فاصله هست
نه به خاطر اينكه وقتي هيچ چيز و هيچ كس نيست كه بهش بپردازم و فكر كنم
مي تونم اين لحظه رو با اون بگذرونم.
من دوسش دارم چون در هر لحظه حتي
وقتي همه مسايل پيرامونم ذهنمو مشغول مي كنه
اون باز هم جاي خاص خودش رو حفظ مي كنه.

نه دلگيرم و نه شكايتي دارم
انتظاري نيست كه
من رو آنگونه دوست داشته باشه كه من دوستش دارم.
تفاوتي سادست بين دو انسان پيچيده
و من اين رو درك مي كنم.

بهم نگفته دوستم داره هرگز
با رفتارشم نشون نداده
بهم دروغ نگفته، منو به بيراهه نبرده
يه دنياي دروغي نساخته
و همين براي دوست داشتنش كافيه.

اين انتخابو دارم كه دوسش نداشته باشم
ترديدي نيست
توقعي هم نه.


يك غريبه