خودش


 

انگار همين ديروز بود،
ساعت 3 بعدار ظهر يعني درست وقتي كه مامانم
داشت هفت پادشاه رو خواب مي ديد.
پاورچين پاورچين مي رفتم سراغش!
دفتر خاطراتمو مي گم.
مي رفتم يه گوشه مي شستم
تند تند و نگران مشغول نوشتن خطوط سياه و درهم برهمي مي شدم
كه اون موقع ها از نص صريح قران هم مهمتر بودن.

هر برگش پر بود از “غلط هاي زيادي“ البته به گفته مامانم،
اما راستشو بخوايين دفترچه پر از تاريخ قرار مدارهاي كوفتي بود
كه هميشه لو مي رفتنو و من يك كتك حسابي و تميز نوش جان مي كردم.

اما بعد از مدت ها كار بالا گرفت
ديگه يه قرار مدار ساده و فدات شم فدام شي نبود،
گاهي دست گرقتن و ماچ دادن ماچ گرفتني هم بله...
اون موقع بود كه من بايد شش دنگ حواس پرتمو جمع مي كردم
تا دفترچه خاطرات كذايي رو به باد ندم.

انواع و اقسام زبان هاي رمز من درآوردي را نيز به كار مي بردم
تا مبادا اين اسرار كه مهمتر از اسرار سازمان مخوف سيا بود لو نره
مشكل اينجا بود كه وقتي خودم دو روز بعد مي رفتم سراغشون
هيچي ازشون سر درنمي اوردم.

اما خودمونيم اون روزا زندگي چه حالي داشت،
آخ كه يه نگاه چه كارها مي كرد، مي مردم، تب مي كردم
پاك ديوونه مي شدم. هنوز يادم نرفته
اولين باري كه گونه هام از يه بوسه داغ تا مدت ها سرخ مونده بودن.
همه چير خيلي سريع اتفاق افتاد،
كلاسورشو زد زير بغلشو و مس 60تير از اونجا دور شد
دستمو گذاشتم رو گونم داغ داغ بود.

مامانم چند سال پيش رفت ايرون
برام چندين بسته پستي فرستاد
وقتي يكيشون رو باز كردم با تعجب چشمم
به چند تا دفترچه پاره و خاك خورده افتاد
لاي كاغذاش از آدامس جويده شده و گيس بريده شده
تا پاي پشه مالاريا و ناخن چيده شده پيدا ميشد.
خيلي چيزا نوشته بودم
از روزاي خوب عاشقي
تاشب هاي بلند و بي سحر ي كه غم جدا شدن و رفتن و از هم گسستن
خوابو از چشمام مي گرفت.
همه چيز دوباره زنده شده بود ديگه نمي تونستم بخونم
حلقه اشك راه نگامو بسته بود.

آه!!!
چه روزهاي طلايي و خوبي بودن،
روزاي دلهره، تپش قلب،
روزاي كلك زدن به مامان و بابا.
روزايي كه يه جمله فقط يه جمله ساده عاشقم مي كرد،
روزهاي با رويا زندگي كردن!!!

گذشتن،
مثل باد
اون روزاي قشنگ و معصوم.
چيزي كه مونده يه دختر چشم بادوميه با كوله باري از تجربه و خاطره
و يه دنيا راز پنهون كنج دلش.
خاطره هاي تلخ و شيرين
و تجربه هايي كه بهاي كمي براشون نپرداخته.

دختري كه ديگه با يه نگاه عاشق نمي شه!!!



يك غريبه