خودش


 

مدت ها ي زيادي بود ازش خبري نداشتم، اما
اون هميشه سر به زنگاه از راه ميرسه
هميشه همينطور بوده.

وقتي مي ياد،
كه من از همه چيز و همه كس خسته شدم
وقتي همه چيز تيره و تاره
وقتي حوصله ندارم.
مي ياد، بي خبر،
حتي تلفن هم نمي زنه كه بپرسه ببينه مي خوام ببينمش يا نه؟!

وقتي رسيد كه داشتم مي افتادم
رسيد و
دست مو گرفت
من خيس عرق بودم اما اون
همون صورت آروم و مهربون هميشگي رو داشت
بهم نگاهي انداخت و زيركانه گقت:
به نظر خيلي خوب نمي رسي!!
گفتم درست حدس زدي و
شروع كردم به گله و شكايت
از نا مردمي ها، از بد شانسي ها و
خلاصه سرشو بردم.

دستشو گذاشت رو شونم
به نرمي منو به سمت خودش كشيد و
سرمو نوازشي كرد
با همون صداي گرمش گفت:
ناراحت نباش، همه چيز درست ميشه.
ميدونم كه راست مي گه
وقتي اون همراهمه
همه چيز خوبه.

راستي يادم رفت دوست خوب و قديميمو به شما معرفي كنم
اسمش هست
عشق به زندگي.

يك غريبه