خودش


 

ببينم تو ديگه حرف حسابت چيه
lميگي من ديگه حق ندارم دوست داشته باشم!
آخه چرا؟
هان؟چي؟! چون من يه بار دوست داشتم،
چي؟!چون دوبار دوست داشتم!!!

خوب آره راست ميگي
يه بار اشتباه كردم، نبايد دوستش ميداشتم
اما من اون موقع خودم رو هم نمي شناختم چه برسه كه اونو بشناسم
هيچ كس نمي تونه اونو بشناسه!!!!

بار دوم چي؟
هيچي خيلي ساده، يه آدم پيدا كردم
يكي كه انسان بود، مرد بود، مهربون بود
به من هم فكر ميكرد، اما خوب اون دنبال يه چيز ديگه بود
به نظر من اون اشتباه مي كرد اما
اون حق داشت انتخاب بكنه.
رفت و من تنها موندم
دوستش داشتم خيلي زياد
من اشتباه نكرده بودم
وقتي كه رفت من عصباني شدم، داد زدم، زدم تو صورتم اما
مي ارزيد ، اون نه به من دروغ گفت، نه منو آزرد.
مي خواستم دوستش داشته باشم اما نشد
كاري از دستم بر نمي اومد.
از اينكه دوست من بود خوشحالم
مهم نيست كه عمر دوستي ما چقدر بود
مهم اينه كه تاثيرش چي بوده.

خوب حالا حرفت چيه؟
بگو ببينم جرم من چيه كه ديگه حق ندارم دوست داشته باشم؟!

من دوستش دارم بدون اينكه ازش انتظاري داشته باشم
بهش عشق ميورزم بي اينكه بخوام پيش من بمونه
هر لحظه كه بخواد ميتونه بره، ميتونه منو ديگه دوست نداشته باشه.

ميدونم اونم مثل تو فكر ميكنه،
منو دوست داره در ضمن اينكه منو مقصر ميدونه
در ضمن اينكه ميدونه يه روز ميره، تازه اگر خودشم بخواد بمونه
به بقيه چي جواب بده، به مادرش به پدرش، به دوستاش؟!!!!

من خودمم ميدونم كه نبايد اون كارو ميكردم
اما قول داده بودم، اونم رو حرفم حساب ميكرد
خوب اشتباه كردم، ميخواستم خوب باشم
حالا تو محكومم ميكني،
ميگي: قدغن
دوست داشتن قدغن!!!!!

يك غريبه