خودش


تنها اگر دمی...

هیچ حوصله نوشتن ندارم, وقت هم که اصلن ندارم اما حیفم اومد که این قطعه رو از شاملو بخونم و اینجا نذارم.

تنها
 
  اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار ِ این پیش ِ پا افتاده‌ترین سخن که «دوست‌ات
می‌دارم»
چون تندیسی بی‌ثبات بر پایه‌های ماسه
به خاک درمی‌غلتی
و پیش از آن‌که لطمه‌ی درد درهم‌ات شکند
به سکوت
می‌پیوندی.

پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذ ِ ناگزیر ِ تداوم ِ تو
تنها
تکرار ِ «دوست‌ات می‌دارم» است؟

با این همه
بغض‌ام اگر بترکد... ــ
نه
پَرّ ِ کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می‌دانم!

 


يك غريبه

I am loaded with pure certainty and passion

“Two roads diverged in a wood, and I took the one less traveled by, and that has made all the difference.”
Robert Frost

 

“The quality of a person's life is in direct proportion to their commitment to excellence, regardless of their chosen field of endeavor.”

 

I was born in 1975, and I started Medical school in September 2007. This puts a stamp to the quote “life begins at thirty” thirty or forty??

I genuinely believe that it’s never too late to fulfill one’s dream. I have always enjoyed of not knowing what’s next, and I’ve been ready for it.

DSC02872


يك غريبه

Meadow

A

I dedicate this picture to my friend Siamak who enjoyed the ode as much as I did.


يك غريبه

Hope is one of the greatest gifts we have been given

Breast cancer is not only the most common cancer diagnosed in women; it's also one of every woman's greatest fears.

It is estimated that more than 240,000 women in the U.S. were diagnosed with breast cancer in 2007. It is now possible to detect most breast cancers at a very early state. With early detection and improved treatments more women are surviving breast cancer. Today, women have more treatment options than ever before.

Support your loved one who is dealing with breast cancer.

 

 

 


يك غريبه

Moon, my beautiful moon

What is it about the sky at night, about those stars, shinning and dancing? What is it about the moon?  Some nights youthful and lustrous, with a nice curve all around her body just as a young new bride. Other nights glorious and full-grown, elegant as a woman in her 30s. Moon, like a woman at any age always glamorous and stunning. Those star dancing in distance, in faraway, some shoulder to shoulder, some solely.

Ah I just love to stare at the sky all night long. Staring at those stars propels me to my past, to the old memories, to my childhood, to those nights sleeping on the roof inside the mosquito net. Preparing the mosquito net was our Babas’s responsibility; our Mamas took care of putting mattress in special order according to our height or gender. Kids helped them to bring pillows and sheets from inside the house. With my cousins we wrestled on those cold sheets, (I still remember how pleasant was that coldness) and we laughed loudly and freely, from bottom of our heart, we laughed genuinely. Our Mamas kept “hushing” us; eventually we laid and started to count stars and whisper to each other in a way that adults could not hear us “when I grow up I want to be a teacher and have four kids, two daughters and two sons. And I want to marry a man who is much bigger than me. Who do you want to marry?”  I asked my cousin. “huum I like a man with mustache, not much taller than myself” my cousin replied.  We kept talking and giggling until the vast sky becomes a line to our eyes and we were not able to keep our eye lids open anymore. How innocent were we, how honest. How beautiful our life was, how simple!!!

 Sometimes early in the morning started to rain, with eyes half opened we grabbed our pillow and run inside the house. When did we grow up? And not even noticed? How did it happen?

Baba once showed me three stars next to each other and he told me these are his stars, portraying his three children, Amir, Golnaz and me.  He said no matter where we will end up living, any time he looks up at the sky and sees those stars shinning he will know that we are there for him although in a far away?

What’s the mystery about the sky at night? It makes me happy, it takes me to old days, it makes me nostalgic, it makes me remember my cousin smile, it brings tears to my eyes, it makes me dream,  it reminds me of my Baba, my brother and my sister, it makes me smile.

Here in the island stars appear too close, I just want to raise my hand and bring them down one by one, I sometimes want to twist my arm around the moon. Every night before going to bed I go stand outside and look at the sky. I want to recall my childhood and I want to see those three stars next to each other to make sure that even though Baba is far away every night before going to bed he looks up to the sky and sees his three stars together in the sky, I know this makes him smile.

 

 


يك غريبه

هی هی هی

 از تو چه پنهون

که شبا

تو به خوابم میای!


يك غريبه

لاوولانه به وزن عشقولانه

“Love isn’t a decision. It’s a feeling. If we could decide who we loved, it would be much simpler, but much less magical.”
~ Trey Parker

“All love that has not friendship for its base, is like a mansion built upon sand.”
~ Ella Wheeler Wilcox

“True love brings up everything - you’re allowing a mirror to be held up to you daily.”
~ Jennifer Aniston

 من عاشق نیستم منظورم اینه که این روزها یاری و دلداری نیست و الا من که یک جورایی همیشه عاشقم. این روزها فرصت عاشق شدن ندارم فقط باید عاشق کتاب هام باشم و بس. اما همه ی این ها معنیش این نیست که یادم رفته عاشقی چه حال و هوای بی مثالی داره. این روزها که نه این سال ها نخواستم یاری داشته باشم؛ خودم هم خوب نمی دونم چرا شاید ترس, شاید نا امیدی, شاید هم مشغولیت های همیشگی و بیهوده زندگی!! که همیشه فکر کردم حالافرصت نیست شاید سال بعد. و این سال ها گذشتن و من با خیال عشق عاشقی کردم. شاید هم این ها همش بهانه است چون وقتی دل گرفتار شد عقل کجا بود تا پادرمیونی بکنه یا به قول این فرنگی ها "رایت تایم و رایت پرسن" ش هنوز نیامده. 

 

 


يك غريبه

شبانه های...

شبانه های شیرین

یاد و خواب!

چشم هایت

آه خیال انگیز و مهتابی

و نجوای سرمست و رازناک صدایت.

شبانه های ماهتابی؛

شبانه های ناب

شرم و بیتابی و خواب!


يك غريبه

شوق زندگی

چکاوک بیقراری است

میان سینه ام

حنجره گشوده

 آواز سر داده است.

گل زرد کوچکی است

سر برآورده

از شیار نازک یک دیوار.

خود آفتاب است

گرم و بی دریغ

یله بر ذرات تنم.

 


يك غريبه

زن ها تاريخ مصرف دارند

زیبا، فریبا و دلربا می‌توانید باشید، اگر مجنونش پیدا بشود!


يك غريبه

خيال

گیسو به باد سپردم،

تن به رنگین کمان بازوانت.  

              

با من بگو

آن کدامین راز است

پنهان

در نرمنای سر انگشتانت؟

بر تن برهنه ام دست می سایی وُ  من

دل را وُ

زندگی را

به نیلی چشمانت می بازم.


يك غريبه

خداحافظی

از همکارهام که تو این مدت دوست های خوبی برام بودن کارت های زیادی گرفتم. همه خداحافظی کردن و بهترین هارو برام آرزو کردن. اما میون این ده دوازده کارت این یکی بیشتر از همه برام جالبه :

Fine.

Be That way.

Leave.

I need something new to whine about anyway.

Dear G...

What can I say? I am going to miss your giggle, your incredible positive attitude, and of course the lunches!

You have become very dear to me by virtue of your kindness, love of beauty and art, determination and so many other good things.

My very best wishes go with you. I know that you'll be incredibly successful at whatever you decide to do.

Love

برای خودم عجیبه که رفتن و دل بریدن هنوز اینقدر برام دشوار باشه. باید بعد از همه این هجرت ها، دل بریدن ها، پشت سرگذاشتن دوستی ها و گسستن پیوندها پوستم کلفت شده باشه! 


يك غريبه

پدر سالاری ويژه مردها نيست

هنوز هم بسیاری از زن ها در رابطه های عاطفیشون دیدی پدرسالارانه دارند. یعنی با پیش فرض یک ارباب و یک برده رابطه را شروع می کنند. در این رابطه زن ها همیشه فکر می کنند که قربانی هستند و فرودست، و  به خودشان به چشم یک مظلوم نگاه می کنند.

هیچ ظلمی در کار نیست در بسیاری مواقع و هیچ فرودست و فرادستی. اگر هم باشد خود زنان هستند که به ظلم تن می دهند و قربانی می شوند.


يك غريبه

چوب کاری می فرماييد

 چون خوشگل هستم و بانمک و بلا دوستم نداری. حتمن برعکسه چون دوستم داری فکر میکنی خوشگل هستم و ...

الاایحال مهم اینه که دوستم داری و بینی درازم به نظرت ظریف ترین بینی هاست، چشمای ریزم شهلاترین چشم هاست، قد کوتاهم مناسب ترین قد و قواره و با این زبون درازم خوش حرف ترین دختر دنیا.


يك غريبه


خاک و باز هم خاک

در خواب دیدم که رفته ای، به راهی فرسخ ها دورتر. من مانده بودم و انبوه غم.

در خواب به دنبالت می دویدم به هر جا که می رفتی، به باغ های شبانگاهی. دست به دامانت شده بودم که بمانی،  تو اما همچنان بی نگاهی به پشت سر به راهت ادامه می دادی، بی احتیاط، بی نگرانی، گویی به چیدن سپیده دم اینچنین شتابان می شتافتی.

در خواب آخرین فرصت چه کوتاه بود. دستم را فشردی گفتی می خواهی بگریزی تا آسمان ها من اما همه اشک بودم و فریاد که بمانی. در آخرین فرصت که جانکاه بود و کوتاه گفتی تنها با مرگ می شود به آسمان ها گریخت،  به راه های دور و دیگر باز نیامد. و رهایم کردی.

به مرگ گفتم آنی درنگ کند

افسوس...

بیدار شدم و از تنگنای پنجره به آسمان بی ستاره خیره شدم.

در بستر می غلتم، ناباور و مبهوت و به دنبالت می گردم جایی میان خطوط کج و معوج ذهنم.

و تو حضور داری در خاطره هایم، در شهر دوردست کودکی ام، در آن سالیان سبز.

دانه های اشک از گونه ام می غلتد و شقیقه ام را مرطوب می کند.

می دانم تو هرگز باز نخواهی آمد. من اما در بهتی که پرپر می شود مغموم و ناباورانه در خیالم هزار بار تو را به آغوش بر می کشم.

*به دایی ناصر آن بهترین اهل زمین که رفتنش را ناباور و غریبانه به سوگ نشسته ام.


يك غريبه


به سيروس

کی بود و کجا بود؟ خوب یادمه همه چیزو با جزییات. حتی یادمه گفتی نه چایی میخوای و نه کافی، گفتی بسه هر چی این روزا بیخوابی کشیدی. کاغذ آبی رنگی رو که چهارتا کرده بودی از جیب پیراهنت بیرون کشیدی، سرتو انداخته بودی پایین و منو نگاه نمیکردی اما خندیدی و گفتی «اینو واسه تو نوشتم، یه شعره از رسول یونان انگار این رفیقمون هم تو رو دیده بوده» و بعد شروع کردی به خوندن و من فکر کردم که چقدر منو دوست داری. 

همه ی کاغذها، شعرهایی که خودت سروده بودی و اون زنجیر طلایی با یک نگین الماس براق که از بس ظریف بود و زیبا من جرات نمیکردم به گردنم بیاویزم و خیلی چیزای دیگه رو همون سال ها پیش گذاشتم تو یه جعبه و هیچ وقت هم نرفتم سراغش. اما امروز از سر اتفاق لابلای خرت و پرتام کاغذ آبی دست نوشته ت رو پیدا کردم.  تیکه کاغذ فرسوده شده از گذر روزگار و جای تاها داره پاره میشه، و من همچنان فکر میکنم هیج مردی هرگز آنطور که تو مرا دوست داشتی دوست نخواهد داشت.   

  
به دور می رفتم

به جستجوی راز جهان

که دودکش خانه ات را دیدم

نزدیک که شدم

دریافتم آنچه به دنبالش بودم

تویی،

زنی با گیسوانی بافته و

آوازهایی که خواب خرس را

پر از کندوهای عسل می کرد

اینجا فرود آمدم

و برای بخاری ات هیزم جمع کردم

رسول یونان 


يك غريبه

عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها

امان از این نفس اماره، هی شیطونو لعنت میکنم، به چپ فوت میکنم به راست فوت میکنم، آق دایی رو راضی میکنم و راه میفتم تو کوچه چرخی میزنم میگم شاید یه بادی بخورم از سرم بیفته اما افاقه نمیکنه که نمیکنه. چشم دیده و دل پسندیده عقل چی میگه دیگه تو این هاگیر واگیر؟!


يك غريبه

در سرزمين من زن بودن جرم است

آنک قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با کنده و ساطوری خون آلود

در این سرزمین تا بوده همین بوده. جنگ بوده و جنایت. هیچ وقت خبری از عدالت و آزادی نبوده که حالا باشه. دیگه نه میخوام بدونم و نه میخوام بشنوم. از این به بعد چشم هامو میبندم و تو گوش هام چوب پنبه فرو میکنم و طوری وانمود میکنم که بوی خون به مشامم نمیرسه. اخبار ایران را نه خواهم خواند و نه خواهم شنید.


يك غريبه

آخر هفته

این آخر هفته از اون آخر هفته های جانانه بود که من با هر لحظه ش حال کردم. موندم تو خونه و رانندگی نکردم که این خودش خیلی خوبه. هوا ابری بود گاهی هم بارونی اما خوشگل بود، هنوز رنگ سبز برگ ها رو دوست دارم، خیلی پررنگ نشدن. من تا اونجا که دلم خواست پیاده روی کردم. یعنی ده هزار قدم تند که خوب برنامه هر روزمه اما این یکی دو روزه گاهی زدم بیرون و آروم قدم زدم و نفس های عمیق کشیدم و اکسیژن رسوندم به ششهام، حواسم گاهی پرت شکل های عجیب و غریب و زیبای درخت ها شد و گاهی پرت این سنجابای ناقلای فسقلی.  بقیه روز کتاب خوندم و فیلم دیدم. در ضمن یه لاک صورتی هم خریدم که از این بابت خیلی خوشحالم. هیچوقت رنگ صورتی رو دوست نداشتم اما از رنگ این لاکه خوشم اومد.

یکشنبه هم طبق رسم این چند ماهه اخیر با بچه ها جمع شدیم دور هم به قول خودمون مارگاریتا نایت. بچه ها مارگاریتا نوشیدن و من هم مثل همیشه شراب. از هر دری حرفی زدیم و بعد هم پیاده راه افتادیم رفتیم Central Park یا به قول بابک پارک مرکزی و هی شیطنت کردیم و خندیدم. جای مریم و بابک و محمدرضا و زری هم البته خیلی خالی بود. 

برای دو چیز اما دلم لک زده بود. اولیش اینکه هم جمعه و هم شنبه حوالی ساعت هشت غروب همچین که هوا میرفت تاریک بشه رفتم نشستم تو کافی شاپ سر کوچه. دوست داشتم یکی بود، همین برو بچه های اینجا یا ممد رفیق قدیمیم یا گلناز خواهرکم که کافی میخوردیم و گپ میزدیم و چرت و پرت می گفتیم. و دومیش اینکه بدجوری دلم تنگ شده بود واسه چرخ سفالگری و گل بازی. دوست داشتم خاک رس رو ورز می دادم و می شستم پشت چرخ، پای راستمو رو پدال فشار می دادم گاهی تند و گاهی کند تا دور چرخ دستم میومد و بعد آروم آروم با اسفنج گلم رو مرطوب می کردم و بعد حرکت نرم و با دقت انگشت هام روی گل و سرآخر درست کردن پیاله ایی ... آخ که دلم بدجوری هوای سفالگری کرده بود.

از کارهای سفالم چیزی واسه خودم نمونده. هر چی داشتم هدیه دادم به دوستام. یه چند تا کاسه کوچولو دارم که کارهای خیلی ابتداییم هستن، دوستشون دارم اما خوب زیبایی کارای آخرم رو ندارن. هی مامانم گفت بذل و بخشش نکن ها اما کجا بود گو ش شنوا؟!!

و این هم بخشی از یک شعر مسعود احمدی که این چند روز هی زیر لب تکرارش کردم:

در كوچه

تجديد مهتاب و تمديد باران

و كش آمدن پوست ذهن من از حجم همين وقت پارسال

که هم تو بودی هم حرف های پر از فردا و عطر داودی

و هم بوسه هايی که مزه زغال اخته می دادند . 

حالا

من پشت ميز

با لباس و خيال خيس

و آرامشي كه نمي دانم از كجا آمد!  


يك غريبه

What a heartbreaker the world can be

You won't be free of being alone until death 

Last tango in Paris is somehow a depressing movie, but watching it again, even on Saturday worth definitely. I still think this movie has been the most liberating one that I have ever seen and without a doubt Marlon Brando is the greatest actor of all time. 

Last tango in Paris is about emotion, about need, about loneliness, about lost and confused people. Every time I watched this movie, bunch of questions about emotional relationship raised up in my mind. Maybe the most disturbing one is that what the sex is about? It is not absolutely just a physical desire causes by hormones, but then why sex with anonymous?!! 

How dare and brilliant was Bernardo Bertolucci to make this film 35 years ago.


يك غريبه